تبليغاتX
Amir - D.H's Facebook profile اندیشه آسمانی
 
اندیشه آسمانی
 
 
You may find here many things,but not everythings...
 
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!' من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌ همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!' او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم. او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.. در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم. من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم! امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!' او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'. گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان.... من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.' من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.' من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد. پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
 |+| نوشته شده در  Thu 3 Dec 2009ساعت 3:17 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي
 |+| نوشته شده در  Tue 1 Dec 2009ساعت 11:20 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران
مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
.موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران
بنیاد مکن
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
.چگونه معنا می شود
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که
در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را
.از دست می دهد
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد
.و آسان هدر شود
هر روز، همان روز را زندگی کن
.و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هر گز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
.برای دادن در کف داری
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
.که قدمهای تو باز می ایستد

 |+| نوشته شده در  Sun 29 Nov 2009ساعت 9:50 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟   - شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.   - شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر  رو می شناسن. - شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.. - شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند. - شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند. - شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.   - شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد. - شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد. - شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن. - شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن. - شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.. - شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم  ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........ را آباد میکنیم..  - شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی. - شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی. - شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است. - شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه .... - شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه. - شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن.. - شهر هرت جایی است كه هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی كاری ازدستت برنمیاد.   - شهر هرت جایی است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده. - شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور. - شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!! - شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند. - شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند. شهر هرت جایی است كه ......... 

   خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست
 |+| نوشته شده در  Sun 29 Nov 2009ساعت 9:41 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش


وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت



مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری تـــو کــه هر روز به صحرا میری


وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم



پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم


تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی



تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت


هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا یک جو از عقل به سر نیست تورا



به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی


بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری



بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری


یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار



بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس


جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا



بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری


وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه



می بــری مـــاده خــرت را حجله بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله


بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت



تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود موسم عــقــد تــو بــر پا نشود


پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار

 |+| نوشته شده در  Sun 29 Nov 2009ساعت 9:38 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نه مرادم
نه مریدم
نه پیامم
نه کلامم
نه سلامم
نه علیکم
نه سپیدم
نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم
نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو
نه به هــای است و نه هــو
نه به این است و نه او
نه به جـام است و سَبـو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای
نه یک پای
هَمه‌ای
با هَمه‌ای
همهمه‌ای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی...

 |+| نوشته شده در  Fri 20 Nov 2009ساعت 7:56 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می‌گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت‌و‌آمد‌هایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می‌شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می‌کنند عقیده او را در ادامه ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی‌شود .

تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه‌ای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می‌بیند...

مهرداد اوستا ماه‌ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم‌حرف می‌شود.

سال‌ها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا می‌رود، زن‌های شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری می‌روند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می‌شود و در نامه‌ای از مهرداد اوستا می‌خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را می‌سراید.



وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم



اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم



وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم



اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم



کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم



مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم



چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم



بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم



نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم



جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم



به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم



وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 |+| نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت 10:2 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟" مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟

 |+| نوشته شده در  Wed 28 Oct 2009ساعت 0:23 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي
سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد
ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي
هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع
مي‌کرد به حرف زدن ....
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي
جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از
ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش..
من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به
همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان
روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او
خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند
زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي
متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه
دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ...
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان
جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد
جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني.

 |+| نوشته شده در  Tue 27 Oct 2009ساعت 2:18 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پر کن پياله را
کين جام آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
            * * *
من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
تا بي کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
            * * *
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
            * * *
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

پر کن پياله را ...

(شادروان فریدون مشیری)

 |+| نوشته شده در  Tue 27 Oct 2009ساعت 5:10 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
استاد منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست . متن زير داستان كوتاهي از اوست.

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند


حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند


تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است



اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

با تشکر از زهرای عزیز

 |+| نوشته شده در  Sat 3 Oct 2009ساعت 4:18 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است؟؟؟هر چقدر بیشتر نور بتابانی ...تنگ تر می شود!!!

 |+| نوشته شده در  Mon 14 Sep 2009ساعت 0:5 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...

 

وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.

 

اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.

 

از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!


وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:

 

«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»


مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»

 

 سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

 

« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »

 

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.

 

اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :

 

همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!

 

در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...

(با تشکر از زهرای عزیز)

 

 از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي
 |+| نوشته شده در  Wed 12 Aug 2009ساعت 3:13 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نامدگان و رفتگان از دو كرانه زمان
سوي تو مي‌دوند هان! اي تو هميشه در ميان

در چمن تو مي‌چرد آهوي دشت آسمان
گرد سر تو مي‌پرد باز سپيد كهكشان

هر چه به گرد خويشتن مي‌نگرم در اين چمن
آينه ضمير من جز تو نمي‌دهد نشان

اي گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ
بوي تو مي‌كشد مرا وقت سحر به بوستان

اي كه نهان نشسته‌اي باغ درون هسته‌اي
هسته فرو شكسته‌اي كاين همه باغ شد روان

آه كه مي‌زند برون از سر و سينه موج خون
من چه كنم كه از درون دست تو مي‌كشد كمان

پيش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
كز نفس تو دم به دم مي‌شنويم بوي جان

پيش تو جامه در برم نعره زند كه بر دَرم!
آمدنت كه بنگرم، گريه نمي‌دهد امان...                   (ه-ا سايه)

 |+| نوشته شده در  Thu 6 Aug 2009ساعت 8:12 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سردر خانقاه خود نوشته بود:
هر کس که در اين سرا درآيد
نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد
چه آنکس که به درگاه باري تعالي به جان ارزد
البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد

عشق يعني
نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آيين مپرس
هر کسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد که او را نان دهد

 |+| نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009ساعت 2:36 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
علي عليه‌السلام در اوصاف مردم كوفه مي‌فرمايند:

«لقد علمت انه لا يصلحكم الا السیف و لكن ما انا به مفسد نفسي لا صلاح الآخرين»


به تحقيق دانستم كه شما مردم كوفه به راه راست نمي‌شويد مگر با شمشیر (كنايه از فضاي رعب و وحشت) ولكن من خودم را فاسد نمي‌كنم براي اصلاح ديگران.

سيره نبوي و علوي هم گواه همين است كه حاكم اسلامي حق تحميل رفتارهاي جبارانه بر جامعه براي بقاي حكومت ندارد و الا علي (ع) به جاي اين همه شكوه از كوفيان همان‌گونه كه حاكمان پس از او مردمان كوفه را مجبور به اطاعت كردند، عمل مي‌نمود. حكومت و ولايت در صورتي الهي مي‌ماند كه در چارچوب حدود خدا عمل نمايد و الا اينكه خداي ناكرده با انجام محرماتي آن هم در اموري كه مربوط به جان مردم است، حكومتي را برپا نماييم كه فروعي از احكام الهي را هم پياده نمايد، مقبول درگاه الهي نخواهد بود كه «انما يتقبل الله من المتقين» خداوند اعمال نيك را فقط از متقين مي‌پذيرد. به هر حال، در شرایط حساس امروز همه باید تلاش کنیم کشور را به سوی آرامش و کار و تلاش و تولید سوق دهیم و برای این کار همین بس که به سفارشی از امیر المؤمنین (ع) خطاب به مالک اشتر عمل کنیم :

«از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمى‏كند و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حكومت را نزديك نمى‏گرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن، زيرا خون ناحق، پايه‏هاى حكومت را سست مى‏كند و بنياد آن را بركنده به ديگرى منتقل می‌سازد»

"در فرهنگ اسلامي از حرام، حلال زاده نمي‌شود"

 |+| نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009ساعت 1:54 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عشق بازی به همین آسانی است...

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...

(با تشکر از زهرای عزیز)
 |+| نوشته شده در  Fri 17 Jul 2009ساعت 10:49 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در فراغ ارغوان عزیز و تسلای خاطر گل مریم


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
 آفتابی به سرم نیست
 از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
 که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
 کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
 که هوا هم اینجا زندانی ست
 هر چه با من اینجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
 این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
 که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
 وین چنین بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
 وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان که کبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
 بر زبان داشته باش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من ...   روحش قرین رحمت حق.

(ه ا سایه)

 |+| نوشته شده در  Fri 17 Jul 2009ساعت 0:35 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو
صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو
در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم

جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو
امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم
سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو
بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم
در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو
(سیمین بهبهانی)

 |+| نوشته شده در  Sun 12 Jul 2009ساعت 1:26 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر قبل از جواب دادن فکر کن هیچکس را تمسخر مکن نه به راست و نه به دروغ قسم مخور خود برای خود، زن انتخاب کنبه شرر و دشمنی کسی راضی مشو تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما کسی را فریب مده تا دردمندنشوی از هرکس و هرچیز مطمئن مباش فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی بیگناه باش تا بیم نداشته باشی سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شویراستگو باش تا استقامت داشته باشی متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی روح خود را به خشم و کین آلوده مساز هرگز ترشرو و بدخو مباش در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین چالاک باش تا هوشیار باشی سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
 |+| نوشته شده در  Sun 28 Jun 2009ساعت 10:16 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 |+| نوشته شده در  Sun 28 Jun 2009ساعت 5:38 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. 

وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.

آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»

راهب  با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»


با تشکر از زهرای عزیز

 |+| نوشته شده در  Wed 24 Jun 2009ساعت 5:39 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک مربی سیرک با استفاده از حیله ی بسیار ساده ای موفق به کنترل و نگاهداری از یک فیل در بند کشیده می شود.

وقتی حیوان هنوز کوچک می باشد، یکی از پاهایش را به تنه ی درخت بسیار محکمی می بندد. هرچه که حیوان مزبور برای آزادی خود تلاش کند، موفق نخواهد شد. پس از مدت زمان کوتاهی، او کم کم با این ایده خو می گیرد که آن تنه ی درخت از او قویتر است.

هنگامی که فیل دیگر بالغ شده و دارای نیرویی غیر قابل تصور و فوق العاده می باشد، فقط کافی است طنابی را به یکی از پاهای فیل بسته و او را در یک بیشه زار رها کنند. چرا که او حتی سعی در آزاد کردن خودش هم نخواهد کرد. برای آنکه دفعات بسیاری را به خاطر می آورد که سعی و تلاش خود را کرده اما موفق نشده است. همانند فیلها، پاهای ما انسانها نیز به چیز بسیار شکننده و ظریفی بسته شده است . اما چون از زمان کودکی، با زور و قدرت آن تنه ی درخت خو گرفته ایم، جرات انجام کاری را به خودمان نمی دهیم.

بدون آن که بدانیم که فقط انجام یک حرکت ساده ی شجاعانه کافی است تا تمامی آزادیمان را کشف کنیم .

 |+| نوشته شده در  Sat 20 Jun 2009ساعت 6:10 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تعریف حماقت آن است که کاری را بارها و بارها تکرار کنیم و انتظار داشته باشیم که نتیجه متفاوتی از آن به دست بیاوریم!

آلبرت اینشتاین

پ. ن : انتخاب بین بد و بدتر حماقتی که دست کم هر 4 سال یک بار در ایران تکرار می شود.

 |+| نوشته شده در  Sat 13 Jun 2009ساعت 7:46 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

I conceive that the great part of the miseries of mankind are brought upon them by false estimates they have made of the value of things.

 |+| نوشته شده در  Fri 12 Jun 2009ساعت 11:30 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کاش همانقدری که شور انتخاباتی داریم شعور انتخاب هم داشته باشیم !

 |+| نوشته شده در  Mon 8 Jun 2009ساعت 11:15 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امام علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: «كسي كه از راه شر به پيروزي دست يابد، در حقيقت مغلوب است.»

 |+| نوشته شده در  Mon 8 Jun 2009ساعت 7:48 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

لشگر گوسفندان که توسط يك شير اداره مي شود، مي تواند لشگر

شيران را که توسط يك گوسفند اداره می شود، شكست دهد

 |+| نوشته شده در  Sat 6 Jun 2009ساعت 5:39 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی کوچک بودم ، هیچکس به من نگفت که خوشگل هستم.به همه دختربچه ها باید بگویند که خوشگل هستند ، حتی اگر نباشند.

(مریلین مونرو)

 |+| نوشته شده در  Tue 2 Jun 2009ساعت 11:37 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ

چه بسيار ثناى نيکو که من لايق آن نبودم و تو از من بر زبانها منتشر ساختى...

 |+| نوشته شده در  Tue 2 Jun 2009ساعت 0:33 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
  بالا