|
اندیشه آسمانی
|
||
|
You may find here many things,but not everythings... |
بانوي من!
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز با عاقبت.
نه با كلامي كم توشه از مهرباني
نه با سخني تو بيخ كننده
بل با آخرين كلام.
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
تو بايد بداني عزيز من
بايد بداني كه دير يا زود _ اما، ديگر نه چندان دير_ قلبت را خواهم شكست؛
و كاري جز اين هم نمي توان كرد. اما اينك، عليرغم اين شكستن محتوم قريب
الوقوع _ كه مي دانم همچون درهم شكستن چلچراغي بسيار ظريف و عظيم، فرو
ريخته از سقفي بسيار رفيع خواهد بود _ آنچخ از تو مي خواهم _ و بسياري از
ياران، از يارانشان خواسته اند _ اين است كه بر مرده ام دل نسوزاني، اشك
بر گورم نريزي، و خود را يكسره به اندوهي گران و ويرانگر وانسپاري...
اين است تمام آنچه كه آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو مي خواهم؛ تو كه در سفري چنين پر مخاطره خالق جميع خاطره هايم بوده يي.
مي داني كه من و تو همانقدر كه با اين خواهش بزرگ آشنا هستيم، پاسخ هايي را كه به اين خواسته داده مي شود نيز مي شناسيم.
و من، عليرغم منطقي بودن همه پاسخ ها، و عليرغم جميع مشاهدات و تجربه ها،
بر سر اين خواسته همچنان پاي مي فشارم، و مي خواهم به من اطمينان بدهي كه
در يك لحظه ي عظيم و باز نيامدني، فراسوي همه ي منطق هاي مستعمل قرار
خواهي گرفت _ با تجربه يي نو؛ و تابع پرشور چيزي خواهي شد كه حتي مي تواند
قوي ترين منطق ها را به آساني خرد كند و درهم بكوبد.
عزيزمن!
بگذار آسوده خاطر و بي دغدغه بميرم. بگذار تجسمي از آن روز داشته باشم كه
دلم را به تابستان بياورد. بگذار شادمانه بميرم. و شادمانه مردن ممكن نيست
مگر آنكه يقين بدانم تو مي داني كه براين مرده حتي قطره يي نبايد گريست.
در يادداشت هايي كه برايت گذاشته ام و مي تواني آنها را چيزي همچون يك
وصيت نامه ي بازيگوشانه تلقي كني، به كرات گفته ام كه از نظر شخصي و فردي،
هر روز كه بروم، بي آرزو رفته ام؛ چرا كه سالهاست به همه ي آرزوهاي شخصي و
فردي ام دست يافته ام. مطلقا بي توقع ام، ابدا تشنه نيستم، و چشم هايم به
دنبال هيچ، هيچ، هيچ چيز نيست؛ اما از نظر سياسي، اجتماعي و ملي، طبيعي ست
كه در آرزوي ژرف روزگار بسيار بهتري براي ملتم و ملت هاي سراسر جهان باشم،
و اين نيز آرزو يا آرماني نيست كه در جايي به انتها برسد. يك ملت هميشه مي
تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما براي فرد، خوشبختي، حد و حسابي
دارد، بديهي ست كه دليل مساله اين است كه انسان، در تفردش، در واحد محدود
و كوچكي از زمان زيست مي كند و آرزوهاي فردي اش در محدوده ي همين زمان شكل
مي گيرد، حال آنكه ملتها در بي نهايت زمان جاري هستند، و جهان نوشونده هر
دم مي تواند خالق آرزوها و آرمان هاي نو باشد.
محبوب من!
چگونه از تو بخواهم كه برايم گريه نكني؟ چگونه از تو بخواهم؟
مي دانم كه به هر حال، يك روز، قلبت را خواهم شكست _ يك روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگويم كه به حال بسياري از ظاهرا زندگان مي تواني زار زار
گريه كني اما نه به حال مرده يي چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته
يي چون من.
مگر انسان از يك مهماني دو روزه چه مي خواهد؟
مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيز بيشتر از چهار فصل دلنشين پر خاطره ي خوش خاطره آرزو دارد؟
مگر انسان از قدم زدني كوتاه در زير آسماني ارديبهشتي، چه انتظاري دارد؟ بانوي بالا منزلت من!
در اين دادگاه به صراحت گواهي بده تا مطمئن شوم كه مي داني گرسنه از سر اين سفره برنخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام ...
مگر من سرزميني را عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمي كه ديوانه وش دوستشان مي داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟
مگر در اين روستا از رودخانه ماهي نگرفتم؟
و در آن، زير سايه ي يك درخت پير ننشستم و از قمقمه ام آب خنك ننوشيدم؟
مگر بر فراز بلند ترين قله هاي ميهنم، با تني كوفته از خستگي و دلي سرشار از نشاط نايستادم، نخنديدم، و فرياد شادي برنكشيدم؟
( عزيز من! به عكس ها نگاه كن! اين عكس، مرا بر قله ي دماوند نشان مي دهد.
مربوط به دومين صعود است. چه تفاخري! يادت هست كه در پنجاه سالگي براي
سومين بار به قله ي دماوند دست يافتم _ بعد از آن حمله قلبي « بسيار
خطرناك »، و بعد از آنكه پزشكان خوب، خيلي محكم جدي گفتند: « پس از اين،
هيچ صعودي ممكن نيست»؟ در همان روزگار نوشته ام: ديگر هيچ آرزويي ندارم.
در شصت سالگي، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه آذربايجان صعود كنم،
البته خيلي خوب است؛ و اگر نشد و نبوديم هم
مساله يي نيست. در جواني اين كار را كرده ييم... )
مگر روزهاي پياپي، در كلبه هاي كويري، گيوه از پاي در نياوردم و بر سفره
سرشار از سخاوت كويريان ننشستم؟ مگر شب هاي بسيار، تا سحر، كنار درياي
مازندران، زير سيلاب خوش صداي باران، زانوانم را بغل نكردم و به حباب هاي
فسفري نگاه نكردم و لبريز از حسي غريب نگشتم؟
مگر، هرگاه كه مي خواستم، تن به درياي شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟
مگر بر آبهاي سنگين و رنگارنگ درياچه ي اروميه قايق نراندم و در جزاير
متروكش به دنبال صيد تصويري جانوران، در يك قدمي لمشگاه آنها، در گوشه يي
خف نكردم؟
مگر جنگل هاي شمال را، روزها و روزها، با كوله باري سبك نپيمودم و به صداي جادويي جنگل هاي سرزمينم گوش نسپردم؟
مگر سراسر خطه ي شمال را پاي پياده نگشتم و با آوازهاي دوردست گيلكي، روح را تغذيه نكردم؟
مگر در سنگرهاي خوبترين فرزندان وطنم چاي نخوردم و عظمت بي كرانه ي ارواح عطر آگين آن دلاوران را احساس نكردم؟
مگر گل هاي وحشي ايران را به تصوير نكشيدم؟ از صدها پروانه عكس نگرفتم؟
و به دنبال بهترين زاويه براي ضبط تصويري از يك امامزاده ي پرت افتاده نگشتم؟
مگر در پناه تو، ساليان سال، قلم در خون ايمان خويش فرو نبردم و هزاران
برگ كاغذ را آنگونه كه خود مي خواستم باور داشتم، سياه نكردم؟
من در اين پنجاه سال، به همت تو، بيش از هزار سال زندگي كرده ام ...
آيا باز هم حق است كه كسي بر مرده ام بگريد؟
و تو... به خصوص تو، كه اين همه امكانات را به من بخشيدي
حق است كه با ياد من، اشك به چشمان خويش بياوري؟
انصاف بايد داشت.
انصاف بايد داشت.
من، به مراتب بيش از شايستگي ام، شيره زندگي را مكيده ام، و اينك، هرچه
فكر مي كنم، مي بينم كه جز شادي و آسودگي خاطرت، چيزي نمانده است كه
بخواهم، و اين نامه، صرفا به همين دليل نوشته شده است.
بگذار يك لحظه پيرانه سخن بگويم: بچه هايمان خيلي خوب هستند؛ به خصوص كه
در حد ممكن آزادانه رشد كرده اند _ و درست. من هرگز آرزويي جز اين نداشته
ام كه آنها با هنر آشنا باشند؛ يعني با عصاره ي اندوه و عصاره ي شادي. غم،
با چگالي بسيار بالا، شادي با غلظتي غريب: هنر همين است: موسيقي، نقاشي،
ادبيات... و بچه هاي ما، در سايه تو، با همه اين ها، آنقدر كه بايد آشنا
شده اند.
كسي كه سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس كند، فروغ را بستايد، و
هر شعر خوب را آيه يي زميني بپندارد، چنين كسي، به درستي زندگي خواهد
كرد...
كسي كه به كيارستمي شگفت زده نگاه كند، به زرين كلك با نهايت احترام، به
صادقي با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنين كسي به درستي
زندگي خواهد كرد...
كسي كه در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سكوت اختيار كند، به تار
جليل شهناز، عود نريمان، آواز شجريان و ترانه « اندك اندك » شهرام ناظري
عاشقانه گوش بسپارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه مولوي را قدري بشناسد، حافظ را قدري بخواند، خيام را گهگاه زير لب
زمزمه كند،و تك بيت هاي ناب صائب را دوست بدارد، چنين كسي به درستي زندگي
خواهد كرد...
كسي كه زيبايي نستعليق و شكسته، اندوه مناجات سحري در ماه رمضان، عظمت خوف
انگيز كاشيكارهاي اصفهان، و اوج زيبايي طبيعت را در رودبارك احساس كرده
باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
شايد سخت، شايد دردمندانه، شايد در فشار؛ اما بدون شك به درستي زندگي خواهد كرد...
عزيز من!
مي بيني از بابت بچه ها هم تقربيا هيچ نگراني و روياي خاص ندارم.
رايكا اين گل كوچك، حتي اگر يتيم بشود، يتيم خوبي خواهد شد.
پس، باز مي گرديم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وادع مي
كنم، با من عزادارانه وداع مكن! و هرگز نيم نگاهي هم به جانب آنها كه بر
مزار من زار مي زنند و شيون مي كنند، نينداز.
آنها مرا نمي شناسند و هرگز نمي شناخته اند.
در حقيقت، جز تو هيچكس مرا چنان كه بايد نشناخته است و نخواهد شناخت:
سراپا عيب بودنم را
كم و كوچك بودنم را
و همچون شبنمي از خوبي بر بوته ي بزرگ گزنه بودنم را.
انصاف بايد داشت عزيز من، انصاف بايد داشت.
در زمانه ي ما و در شرايط ما، از اين بهتر زيستن، براي كسي چون من، ممكن
نبوده است. براي آنكه هميشه بر سر انديشه يي پاي مي فشرد، البته در طول
عمر دردهايي هست، و غم هاي، و اشك هايي، و بيكار ماندن هايي، و زخم خوردن
هايي، و گريه هايي از اعماق؛ و نگو كه چگونه مي توانم اينگونه زيستن را
خوب شايد خوبترين نوع زيستن بنامم.
تو خوب مي داني... سنگين ترين دردها، چون صافي زمان بگذرند به چيزي توصيف
ناپذير اما مطبوع تبديل مي شوند، و جملگي تلخي ها به چيزي كه طعمي بسيار
خاص اما به هر حال شيرين دارند...
بسيار خوب! همه ي اينها را گفتم، بانوي بالا منزلت من، فقط به خاطر آنكه از رفتنم متاسف نباشي،
گمان نبري كه چيزي را فراموش كرده ام با خودم ببرم، و حسرتي به دلم مانده
است، و خواسته يي داشته ام كه برآورده نشد. نه ... به خدا نه... آنقدر
آسوده خاطرم كه باور نمي كني، و راضي، و سبك بار، و بيخيال... قسم مي
خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من و نزد من و تو، به خاك وطن قسم _ آيا
كافي ست؟ _ كه اگر فرصتي باشد، در آستانه ي آخرين سفر، چنان خواهم خنديد
كه پژواك آن شيشه هاي بسيار ضخيم و تيره ي دلمردگي و نا اميدي را يكباره
فرو بريزد...
اي كاش به آنجا رسيده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلي بگذارند و از
كنارم همچنان كه زيز لب به شادي آواز مي خوانندبگذرند؛ و اين آرزويي شخصي
نيست. اين « اي كاش» را براي همه ي مسافران اين سفر محتوم مي خواهم...
حاليا، بانوي من!
به آغاز سخن باز مي گردم: يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز
عاقبت. با آخرين كلام. با آخرين سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو مي
خواهم كه در آن روز، همه ي؛ آنچه را كه در اين عريضه به حضورت معروض داشته
ام به خاطربياوري _ كلمه به كلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن
نيز بر افسردگي خويش صادقانه غلبه كني.
به ياد داشته باش كه از تو بغض كردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت
گريستن و در جمع لبخند زدن نمي خواهم. اين سفر را باور داشتن و براي راهي
شاد و راضي اين سفر، دستي شادمانه تكان دادن مي خواهم.
بگو: آيا اين درست است كه ما به خاطر كسي شيون كنيم، بر سر بكوبيم، جامه
عزا بپوشيم، ماتم بگيريم و به ختم بنشينيم كه از ما جز خنده بر رفته ي
خويش را توقع نداشته است؟
اينك احساس و اقرار مي كنم كه آرزويي مانده است _ آرزويي بر آورده نشد؛ و آن اين است كه تو را از پي مرگم اشك ريزان و نالان و فرياد زنان و نفرين كنان نبينم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، ياران و هم انديشانم را...
مشکل
ما اين نيست که برای شيرين کردن زندگی, معجزه نمیکنيم؛ مشکل ما اين است
که همانقدر که ويران میکنيم, نمیسازيم؛ همانقدر که کهنه میکنيم,
تازگی نمیبخشيم؛ همانقدر که آلوده میکنيم, پاک نمیکنيم؛ همانقدر که
تعهدات و پيمانهای نخستين خود را فراموش میکنيم, آنها را به ياد
نمیآوريم؛ همانقدر که از رونق میاندازيم, رونق نمیبخشيم. مشکل اين است
که از همهی روياهای خوش آغاز دور میشويم و اين دور شدن به معنای قبول
سلطهی بیرحمانهی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستين نماندن, باور
پير شدگی روح است و خواجهگی عاطفه.
شاد روان نادر ابراهیمی
1. 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.
2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.
3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.
سپس موقعیت ها را تجزیه تحلیل کن:
الف: اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش حسابداری بگذار.
ب: اگر آنها برای دومین بار در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.
پ: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.
ت: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.
ث: اگر آنها آجرها را به سمت یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.
ج: اگر خواب هستند، آنها را در بخش حراست بگذار.
چ: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.
ح: اگر آنها بی کار نشسته اند، آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.
خ:اگر آنها سعی می کنند با آجرها ترکیب های مختلفی ایجاد کنند و مدام
جستجوی بیشتری می کنند ولی هنوز یک آجر را هم تکان نداده اند، آنها را در
قسمت حقوق و دستمزد بگذار.
د: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگذار.
ذ: اگر آنها به بیرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار.
ر: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند، بدون هیچ نشانه ای از تکان
خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده
متن زیر از کتاب ارزشمند دکتر شریعتی (هبوط در کویر) است
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر طبق عقايد جاری و عقايد خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.
صادق هدایت
هر آدمی در زندگیاش لحظههایی دارد كه پنهاناند. لحظههایی كه دلش نمیخواهد كسی دیگر از آنها خبر داشتهباشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظهها میرسد، وقتی یادش میافتد كه چه لحظههای پنهانی دارد، حس میكند گناهكار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم میترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است...
مصاحبه اي در شبكه سي ان بي سي با آقاي وارنر بافيت، دومين مرد ثروتمند دنيا كه مبلغ 31 بيليون دلار به موسسه خيريه بخشيده بود.
در اينجا برخي از جلوه هاي جالب زندگي وي بيان شده:
1- او اولين سهامش را در 11 سالگي خريد و هم اكنون از اينكه دير شروع كرده ابراز پشيماني مي نمايد!
2- او از درآمد مربوط به شغل توزيع روزنامه ها، يك مزرعه كوچك در سن 14 سالگي خريد.
3- او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگي مي كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خريد. او مي گويد هر آنچه كه نيازمند آن مي باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه ديوار يا حصاري مي باشد.
4- او همواره خودش اتومبيل شخصي خود را مي راند و هيچ راننده يا محافظ شخصي ندارد.
5- او هرگز بوسيله جت شخصي سفر نمي كند هرچند كه مالك بزرگترين شركت جت شخصي دنيا مي باشد.
6- شركت وي به نام بركشاير هات وي، مشتمل بر 63 شركت مي باشد. او هرساله تنها يك نامه به مديران اجرائي اين شركتها مي نويسد و اهداف آن سال را به ايشان ابلاغ مي نمايد.
او هرگز جلسات يا مكالمات تلفني را بر مبناي يك شيوه قاعده مند برگزار نمي نمايد. او به مديران اجرائي خود 2 اصل آموخته است:
اصل اول: هرگز ذره اي از پول سهامداران خود را هدر ندهيد.
اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنيد.
7- او به كارهاي اجتماعي شلوغ تمايلي ندارد. سرگرمي او پس از بازگشتن به منزل، درست كردن مقداري ذرت بوداده (پاپكورن) و تماشاي تلويزيون مي باشد.
8-
تنها 5 سال پيش بود كه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد دنيا، او را براي اولين
بار ملاقات نمود. بيل گيتس فكر نمي كرد وجه مشتركي با وارنر بافيت داشته
باشد. به همين دليل او ملاقاتش را تنها براي نيم ساعت برنامه ريزي نموده
بود. اما هنگامي كه بيل گيتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10
ساعت به طول انجاميد و بيل گيتس يكي از شيفتگان وارنر بافيت شده بود.
9- وارنر بافيت نه با خودش تلفن همراه حمل مي كند و نه كامپيوتري بر روي ميزكارش دارد. توصيه اش به جوانان اينست كه: از كارتهاي اعتباري دوري نموده و به خود متكي بوده و بخاطر داشته باشند كه:
الف) پول انسان را نمي سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته.
ب) تا حد امكان ساده زندگي كنيد.
ج) آنچه دیگران می گویند انجام ندهید، وفقط به آنها گوش کنید. تنها کاری را انجام دهید که از انجام آن احساس خوبی دارید
د) بدنبال ماركهاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد كه به شما احساس راحتي دست ميدهد.
ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غير ضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج كنيد كه واقعا به آنها نياز داريد.
و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟
می گویند تو زشتترین کار را می کنی !میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به رسم تو، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !
راستی روسپی; از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان و به نام دین و متدینین تمامش می کنند ، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم...!
فاحشه ; دعایم کن!
پ.ن : صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیرت زیبا بیار
(هلنا روبنیشتین)
انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند (برنارد شاو)
تعريف من از ازدواج چنين است:
قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند.
(سيدني اسميت)
ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم.
( سام کین )
|
|