|
اندیشه آسمانی
|
||
|
You may find here many things,but not everythings... |
(شادروان فریدون مشیری)
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان! با تشکر از زهرای عزیز
«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...
وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.
اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
«من
حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي
به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي
پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه
پذيرايي مي شوند؟!»
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!
در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...
(با تشکر از زهرای عزیز)
از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي
عشق يعني
نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آيين مپرس
هر کسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد که او را نان دهد
«لقد علمت انه لا يصلحكم الا السیف و لكن ما انا به مفسد نفسي لا صلاح الآخرين»
به تحقيق دانستم كه شما مردم كوفه به راه راست نميشويد مگر با شمشیر
(كنايه از فضاي رعب و وحشت) ولكن من خودم را فاسد نميكنم براي اصلاح
ديگران.
"در فرهنگ اسلامي از حرام، حلال زاده نميشود"
عشق بازی به همین آسانی است...
عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است...
(با تشکر از زهرای عزیز)
در فراغ ارغوان عزیز و تسلای خاطر گل مریم
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟ارغوان شاخه همخون جدا مانده من ... روحش قرین رحمت حق.
(ه ا سایه)
یک
ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير
ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده
بود و ترديد داشت از آن بگذرد. وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند. آن
دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد
رسيدند.. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود
گفت:« دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر
خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از
رودخانه عبور دادي.» راهب با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.» با تشکر از زهرای عزیز
یک مربی سیرک با استفاده از حیله ی بسیار ساده ای موفق به کنترل و نگاهداری از یک فیل در بند کشیده می شود.
وقتی حیوان هنوز کوچک می باشد، یکی از پاهایش را به تنه ی درخت بسیار محکمی می بندد. هرچه که حیوان مزبور برای آزادی خود تلاش کند، موفق نخواهد شد. پس از مدت زمان کوتاهی، او کم کم با این ایده خو می گیرد که آن تنه ی درخت از او قویتر است.
هنگامی که فیل دیگر بالغ شده و دارای نیرویی غیر قابل تصور و فوق العاده می باشد، فقط کافی است طنابی را به یکی از پاهای فیل بسته و او را در یک بیشه زار رها کنند. چرا که او حتی سعی در آزاد کردن خودش هم نخواهد کرد. برای آنکه دفعات بسیاری را به خاطر می آورد که سعی و تلاش خود را کرده اما موفق نشده است. همانند فیلها، پاهای ما انسانها نیز به چیز بسیار شکننده و ظریفی بسته شده است . اما چون از زمان کودکی، با زور و قدرت آن تنه ی درخت خو گرفته ایم، جرات انجام کاری را به خودمان نمی دهیم.
بدون آن که بدانیم که فقط انجام یک حرکت ساده ی شجاعانه کافی است تا تمامی آزادیمان را کشف کنیم .
تعریف حماقت آن است که کاری را بارها و بارها تکرار کنیم و انتظار داشته باشیم که نتیجه متفاوتی از آن به دست بیاوریم!
آلبرت اینشتاین
پ. ن : انتخاب بین بد و بدتر حماقتی که دست کم هر 4 سال یک بار در ایران تکرار می شود.
I conceive that the great part of the miseries of mankind are brought upon them by false estimates they have made of the value of things.
کاش همانقدری که شور انتخاباتی داریم شعور انتخاب هم داشته باشیم !
امام علي عليهالسلام ميفرمايد: «كسي كه از راه شر به پيروزي دست يابد، در حقيقت مغلوب است.»
لشگر گوسفندان که توسط يك شير اداره مي شود، مي تواند لشگر
شيران را که توسط يك گوسفند اداره می شود، شكست دهد
وقتی کوچک بودم ، هیچکس به من نگفت که خوشگل هستم.به همه دختربچه ها باید بگویند که خوشگل هستند ، حتی اگر نباشند.
(مریلین مونرو)
وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ
چه بسيار ثناى نيکو که من لايق آن نبودم و تو از من بر زبانها منتشر ساختى...
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم
خدایا مرا از شر دوستانم در امان بدار، خود با دشمنانم میدانم چه کنم.
ولتر
پ ن : بیاموزمت کیمیای سعادت *** ز هم صحبت بد جدایی جدایی
Those who promise us paradise on earth never produced anything but a hell
(Karl Popper)
هر آنچه را که؛
خدا را از من میگیرد.
برو به کار خود اي «کاتب» اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها داده است
که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه ميبرياي «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
(توضيح: کلمات و جملاتي که در ميان گيومه آمده در نسخههاي چاپي حافظ ديده نميشود.)
به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي
است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و
رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت
کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او
را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل
کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از
مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.
گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گافهاي گزاف واقعا نوبر بود. از
جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او ميتوانست
به اين خفته پريشانگو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن
دانشگاهها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را
(براي گشودن دانشگاهها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت
و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب
فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي
ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو
شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو
مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همهگونه شيخي داشت جز سروش، که نه
روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنهکار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته
(متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدويکني، جلالالدين
فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که
متولد 1324 بود و جوانترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم
با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام
براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانهروزعرق
شرافت ميريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجتالاسلام باهنر و مهدوي و املشي و
احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت
اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پارهاي از جلسات
ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا ميشد. و علاوه بر
ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظزاده و... در آن حضور
داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب.
آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و
فرصتطلبانه ژست آزاديخواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس
موسوي پرده از اين راز ساده بر نميدارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي
و نظر خود را درباره آن نميگويد تا پريشان گويان، بيش از اين سمپاشي و
فحاشي نکنند.
نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشانگو آموزش و هشياري ميداد که
وقتي امروز در تلويزيون ميگويند وزارت ارشاد به آييننامه انقلاب فرهنگي
عمل ميکند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب ميکند، اين
آييننامه دستپخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين
و حداد و داوري و کچوئيان و رحيمپور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت
ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را
خاک خورده است. و اگر آن پريشانگوي بيخبر، شکوهاي از ارشاديان دارد به
مهندس موسوي شکايت کند که آييننامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که
خود قرباني آن آييننامههاست و کتابهايش در ارشاد غمباد کرده است.
حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و
شوراي انقلاب فرهنگي را نميداند و اعضايشان را نميشناسد و از کارهاشان
خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم ميبافد و زمان را در مينوردد و دروغ
بر دروغ ميانبارد و جهل بر جهل ميتند، چون ماموري نامعذور به اميد
پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا ميآورد که از ديدگاه استاليني، جز
استقلال راي و مسلماني و دموکراسيخواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين
موسوي) جرمي و خطيئهاي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نميدارد و
به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين ميکند و اينقدر
نميداند که اين ميزبان که دولتآبادي به حمايت و ترويجاش برخاسته، 30
سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضاکننده همان آييننامههاي
«غيرقانوني» است که وي از آنها ميخروشد و ميگريزد و پيرو و مريد و مقلد
و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان
شناعت و سخافتي» است که دولتآبادي زبان خود را به لوث کلماتش ميآلايد.
باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي
ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين
ميگزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها
ميافکنند و پوست و پوستينشان را ميکنند و هلهلهکنان قصهاش را بر سر
بازار و برزن ميگويند و در رسانههاي خبري خود ميآورند. اما مباد از ياد
ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد
جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي
تحصيل نخواهد کرد.
مرا هر آينه خاموش بودن اوليتر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مريلند - ارديبهشت 1388
انتخاب رئیس قوه مجریه نزدیک است و مردم حق، بلکه تکلیف دارند که در این مسابقه عظیم شرکت ورزند و وام خود را به عدالت بگذارند و امانت رای را به اهلش بسپارند، با این همه در این گذرگاه تنگِ عافیت، جریده نمیباید رفت، و در این بازی بزرگ به تماشا نمیتوان نشست. لذا گزینش باید کرد و کسی را باید برگزید که کاری میکند اما نه بهترین یا بزرگ ترین کار را، وعده میدهد اما نه وعدههای بزرگ و چراغ میافروزد اما نه چراغ آفتاب. وعدههای سیل آسا و آبیاری قطره چکانی؟ سخاوت در سخن و خسّت در عمل؟ هیچکدام. بل جویی و آب روانی، شمعی و شعله لرزانی تا شمعهای دیگر یک یک فروزان شوند و جویهای دیگر یک یک روان.کسی را برگزینید که نه سفاهت میپرورد و نه خرافه میگسترد. نه جلوه میفروشد و نه عشوه میخرد. کم میگوید اما راست میگوید، گام کوچک بر میدارد اما استوار بر میدارد. از عمل سیراب میشود نه از خطابه. پاسبان آزادی است نه فقط عاشق آن و اهل عدالت ورزی است نه عدالت سرایی. از او بخواهید نه فرهنگ بسازد و نه تئوری بپردازد، بل پاسبانی کند تا دیگران باغبانی کنند. با دشمنان مدارا کند و با دوستان مروت. با موافقان کرم ورزد و با مخالفان عدالت. نقد را که تقوای سیاست است برتابد و نقادان را برتر از مُنقادان بنشاند. جوانی و زیبایی را گناه نداند و نشاط و عیش و تنعم را عین عبادت بشمارد. از او یک وعده و صد وفا بخواهید، نه صد وعده و نیم وفا. از طلب آزادی کوتاه نیایید که همه فضیلت ها در اوست و از فساد قَضا غافل نشوید که همه مصیبتها از اوست.
والسلام علی من التبع الهدی
|
|