تبليغاتX
Amir - D.H's Facebook profile اندیشه آسمانی
 
اندیشه آسمانی
 
 
You may find here many things,but not everythings...
 
يادم هست كه وقتي بچه بودم با خودم يه روز فكر كردم كه براي چي بچه كوچولوها نبايد به مامان باباشون فحش بدن ...!!! همينطور كه انرژي هسته اي حق مسلم ماست آزادي بيان هم حق مسلم ماست خوب من هم براي اينكه اولين نفري باشم كه كلنگ آزادي بيان رو زمين میزنه تصميم گرفتم اين سنت رو بشكنم. براي همين رفتم توي آشپز خونه- فكر كنم بابام داشت مرغ پاك ميكرد-به بابام گفتم "بابا ميري برام كيك بخري؟" بابام گفت "نه" خوب منم كه دنبال اين فرصت بودم با اقتدار سينم رو سپركردم و گفتم "پدرسگ" باباي مارو ميگي با تعجب آروم سرشو بلند كرد و تو چشمام خيره شد در همين حين يه حسي بهم گفت " وحيد جان  ...فرار كن " هنور مغزم به پاهام فرمان فرار رو صادر نكرده بودن كه بابام به طرف من دويد ومن ........خلاصه چشمتون روز بد نبينه كتكي رو اونروز نوش جان كردم كه طعم شيرينش هنوز زير دندونمه......!
ولي چهارتا درس بزرگ گرفتم:

1- مشكل آزادي بيان توي كشور ما ريشه هاي بنيادي داره

2- هيچوقت به بابت فحش نده

3- اگه خواستي فحش بدي حداقل سعي كن دو سه متري با بابات فاصله داشته باشي

4- همون گزينه سومه كه بخاطر اهميتش دوباره تكرارش كردم
 از وبلاگ : چرت و پرت های آسمانی
 |+| نوشته شده در  Wed 9 Jul 2008ساعت 11:26 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من از دفاع کردن از خودم نفرت دارم که این کار، کار آدم های سست است . مرد پاک را ‏زندگی و زمان تنها نمیگذارند . زندگی اش از او دفاع و زمان تبرئه اش می کندهرچند سنگ ها را ‏بسته و سگ ها را رهاکرده باشند.
(دکتر علی شریعتی )
 |+| نوشته شده در  Mon 7 Jul 2008ساعت 4:46 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
" بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت "  . ارد بزرگ
 |+| نوشته شده در  Fri 27 Jun 2008ساعت 5:13 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یه پیشبینی برای روزی که خیلی دور نیست!!!
نمی دونم چقدر اخبار رو دنبال میکنید و به تحولات سیاسی اقتصادی علاقه دارید.
اما با یه حساب سرانگشتی و با ادامه روند موجود جنگ نزدیک است...
زمان : پیشبینی من اواخر سال 2008 یا سه ماهه اول 2009 که مصادف باکاهش نسبی بهای نفت بر اثر رکود اقتصادی در اروپا و امریکا ست.
موقعیت : تاسیسات روبنایی هسته ای ایران و پایانه های صدور نفت ایران در جنوب.
ساده لوح نباشید چون بوش در جنگ عراق ثابت کرد که برای حمله به هیچ کدام از تحلیل هایی که می گفتن : " جنگ عراق = ویتنام شماره 2 + باتلاق+هزینه های سرسام اور+نارضایتی در جامعه امریکا+رکود صنعتی و اقتصادی امریکا+افزایش بهای نفت...." گوش نکرد.
برای روزهای سختی که در پیش است فکر کنید،برنامه ریزی کنید و مراقب باشید.
 |+| نوشته شده در  Tue 24 Jun 2008ساعت 11:24 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
 |+| نوشته شده در  Tue 24 Jun 2008ساعت 11:9 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
- عمر کشور امریکا 300 سال است ، تهران هم تقریبا همین جور

2- امریکایی ها دنیا را دو تکه می دانند ، امریکا + باقی دنیا ، تهرانی ها هم ایران را دو تکه می دانند ، تهران و باقی ایران

3- امریکا و مردمش کاملا با چیزی که در تلویزیون می بینید تفاوت دارند ، تهرانی ها هم همین جور

4- امریکایی ها حاضرند بمیرند ولی موجودی حساب (های) بانکی شان لو نرود ، تهرانی ها هم همین جور

5- امریکایی ها در حقیقت همه از بیرون امریکا آمده اند ولی با این وجود خودشان را از مردم بیرون امریکا بهتر و بالاتر می دانند ، تهرانی ها هم همین جور

6- هم امریکایی ها و هم تهرانی ها هر جا که پول باشد آنجا هستند ...

7- نه امریکایی ها نه تهرانی ها دوست ندارند برای لباس پول خرج کنند ولی بیشتر آنها این کار را می کنند ...

8- هم امریکایی ها و هم تهرانی ها لهجه خودشان رو زیبا تر از دیگران می دانند ...

9- هم امریکایی ها هم تهرانی ها اصولا آدم های آرام و ساکتی هستند ولی گاهی به خاطر حرف این و اون در رو در وایستی می افتند و ممکن است یکی دو تا آدم بکشند ...

10- نه امریکایی ها نه تهرانی ها هیچ کدام به سلامتی شان اهمیت نمی دهند ...

11- هم امریکایی ها و هم تهرانی ها روزی 18 ساعت کار می کنند ولی در همین حال بیشتر از دیگران تفریح می کنند و همین موجب شگفتی (و حسودی) دیگران می شه ...

12- اصولا معامله با امریکایی ها و تهرانی ها کار خوشایندی نیست ولی گریزی هم برای این کار نیست ...

13- امریکایی ها اگر در کاری موفق نشوند ، اهمیت آن کار را پایین می آورند تا زیاد 3 نشود ، تهرانی ها هم همین جور (نمونه برای روشن شدن : قبولی در کنکور ، ترافیک ، آلودگی هوا ، اول شدن در لیگ برتر ووو )

14- هم امریکایی ها هم تهرانی ها آهنگ گوش نمی کنند مگر با آحرین صدای ممکن ...

15- امریکایی ها آدم های مودب رو مسخره می کنند و بزن بهادر ها را حسابی دوست دارند ولی در همین حال بیشتر دانشمند های دنیا در امریکا زندگی می کنند ، تهرانی هم کم و بیش همین جور ...

16- تهران بین شهرهای ایران و امریکا بین کشورهای دنیا هر دو بالاترین میزان تولید آلودگی هوا را دارند ولی به روی خودشان نمی آورند ...

17- امریکایی ها و تهرانی ها هیچگاه چیزی نمی گویند مگر اینکه پول و پله ای در کار باشد ...

18- هم امریکایی ها هم تهرانی ها آرزو دارند دست کم برای یک بار در پمپ بنزین سیگار بکشند .

19- هم امریکایی ها هم تهرانی ها تنها به دو دلیل ممکن است کتاب بخوانند ، اجبار یا سنت شکنی ...

20- تهران و امریکا هر دو زیبا هستند ولی این زیبایی به چشم مردمشان نمی آید.
 |+| نوشته شده در  Sun 8 Jun 2008ساعت 1:50 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهل نامه ی كوتاه به همسرم؛ اثری از نادر ابراهيمی


بانوي من!

يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
نه با سفري يك روزه
نه با سفري بلند
بل با آخرين سفر
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز با عاقبت.
نه با كلامي كم توشه از مهرباني
نه با سخني تو بيخ كننده
بل با آخرين كلام.
يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت.
تو بايد بداني عزيز من
بايد بداني كه دير يا زود _ اما، ديگر نه چندان دير_ قلبت را خواهم شكست؛ و كاري جز اين هم نمي توان كرد. اما اينك، عليرغم اين شكستن محتوم قريب الوقوع _ كه مي دانم همچون درهم شكستن چلچراغي بسيار ظريف و عظيم، فرو ريخته از سقفي بسيار رفيع خواهد بود _ آنچخ از تو مي خواهم _ و بسياري از ياران، از يارانشان خواسته اند _ اين است كه بر مرده ام دل نسوزاني، اشك بر گورم نريزي، و خود را يكسره به اندوهي گران و ويرانگر وانسپاري...
اين است تمام آنچه كه آمرانه، همسرانه، و ملتمسانه از تو مي خواهم؛ تو كه در سفري چنين پر مخاطره خالق جميع خاطره هايم بوده يي.
مي داني كه من و تو همانقدر كه با اين خواهش بزرگ آشنا هستيم، پاسخ هايي را كه به اين خواسته داده مي شود نيز مي شناسيم.
و من، عليرغم منطقي بودن همه پاسخ ها، و عليرغم جميع مشاهدات و تجربه ها، بر سر اين خواسته همچنان پاي مي فشارم، و مي خواهم به من اطمينان بدهي كه در يك لحظه ي عظيم و باز نيامدني، فراسوي همه ي منطق هاي مستعمل قرار خواهي گرفت _ با تجربه يي نو؛ و تابع پرشور چيزي خواهي شد كه حتي مي تواند قوي ترين منطق ها را به آساني خرد كند و درهم بكوبد.
عزيزمن!
بگذار آسوده خاطر و بي دغدغه بميرم. بگذار تجسمي از آن روز داشته باشم كه دلم را به تابستان بياورد. بگذار شادمانه بميرم. و شادمانه مردن ممكن نيست مگر آنكه يقين بدانم تو مي داني كه براين مرده حتي قطره يي نبايد گريست. در يادداشت هايي كه برايت گذاشته ام و مي تواني آنها را چيزي همچون يك وصيت نامه ي بازيگوشانه تلقي كني، به كرات گفته ام كه از نظر شخصي و فردي، هر روز كه بروم، بي آرزو رفته ام؛ چرا كه سالهاست به همه ي آرزوهاي شخصي و فردي ام دست يافته ام. مطلقا بي توقع ام، ابدا تشنه نيستم، و چشم هايم به دنبال هيچ، هيچ، هيچ چيز نيست؛ اما از نظر سياسي، اجتماعي و ملي، طبيعي ست كه در آرزوي ژرف روزگار بسيار بهتري براي ملتم و ملت هاي سراسر جهان باشم، و اين نيز آرزو يا آرماني نيست كه در جايي به انتها برسد. يك ملت هميشه مي تواند خوشبخت تر از آنچه هست باشد؛ اما براي فرد، خوشبختي، حد و حسابي دارد، بديهي ست كه دليل مساله اين است كه انسان، در تفردش، در واحد محدود و كوچكي از زمان زيست مي كند و آرزوهاي فردي اش در محدوده ي همين زمان شكل مي گيرد، حال آنكه ملتها در بي نهايت زمان جاري هستند، و جهان نوشونده هر دم مي تواند خالق آرزوها و آرمان هاي نو باشد.
محبوب من!
چگونه از تو بخواهم كه برايم گريه نكني؟ چگونه از تو بخواهم؟
مي دانم كه به هر حال، يك روز، قلبت را خواهم شكست _ يك روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگويم كه به حال بسياري از ظاهرا زندگان مي تواني زار زار گريه كني اما نه به حال مرده يي چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته يي چون من.
مگر انسان از يك مهماني دو روزه چه مي خواهد؟
مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيز بيشتر از چهار فصل دلنشين پر خاطره ي خوش خاطره آرزو دارد؟
مگر انسان از قدم زدني كوتاه در زير آسماني ارديبهشتي، چه انتظاري دارد؟ بانوي بالا منزلت من!
در اين دادگاه به صراحت گواهي بده تا مطمئن شوم كه مي داني گرسنه از سر اين سفره برنخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام ...
مگر من سرزميني را عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمي كه ديوانه وش دوستشان مي داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟
مگر در اين روستا از رودخانه ماهي نگرفتم؟
و در آن، زير سايه ي يك درخت پير ننشستم و از قمقمه ام آب خنك ننوشيدم؟
مگر بر فراز بلند ترين قله هاي ميهنم، با تني كوفته از خستگي و دلي سرشار از نشاط نايستادم، نخنديدم، و فرياد شادي برنكشيدم؟
( عزيز من! به عكس ها نگاه كن! اين عكس، مرا بر قله ي دماوند نشان مي دهد. مربوط به دومين صعود است. چه تفاخري! يادت هست كه در پنجاه سالگي براي سومين بار به قله ي دماوند دست يافتم _ بعد از آن حمله قلبي « بسيار خطرناك »، و بعد از آنكه پزشكان خوب، خيلي محكم جدي گفتند: « پس از اين، هيچ صعودي ممكن نيست»؟ در همان روزگار نوشته ام: ديگر هيچ آرزويي ندارم. در شصت سالگي، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه آذربايجان صعود كنم، البته خيلي خوب است؛ و اگر نشد و نبوديم هم
مساله يي نيست. در جواني اين كار را كرده ييم... )
مگر روزهاي پياپي، در كلبه هاي كويري، گيوه از پاي در نياوردم و بر سفره سرشار از سخاوت كويريان ننشستم؟ مگر شب هاي بسيار، تا سحر، كنار درياي مازندران، زير سيلاب خوش صداي باران، زانوانم را بغل نكردم و به حباب هاي فسفري نگاه نكردم و لبريز از حسي غريب نگشتم؟
مگر، هرگاه كه مي خواستم، تن به درياي شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟
مگر بر آبهاي سنگين و رنگارنگ درياچه ي اروميه قايق نراندم و در جزاير متروكش به دنبال صيد تصويري جانوران، در يك قدمي لمشگاه آنها، در گوشه يي خف نكردم؟
مگر جنگل هاي شمال را، روزها و روزها، با كوله باري سبك نپيمودم و به صداي جادويي جنگل هاي سرزمينم گوش نسپردم؟
مگر سراسر خطه ي شمال را پاي پياده نگشتم و با آوازهاي دوردست گيلكي، روح را تغذيه نكردم؟
مگر در سنگرهاي خوبترين فرزندان وطنم چاي نخوردم و عظمت بي كرانه ي ارواح عطر آگين آن دلاوران را احساس نكردم؟
مگر گل هاي وحشي ايران را به تصوير نكشيدم؟ از صدها پروانه عكس نگرفتم؟
و به دنبال بهترين زاويه براي ضبط تصويري از يك امامزاده ي پرت افتاده نگشتم؟
مگر در پناه تو، ساليان سال، قلم در خون ايمان خويش فرو نبردم و هزاران برگ كاغذ را آنگونه كه خود مي خواستم باور داشتم، سياه نكردم؟
من در اين پنجاه سال، به همت تو، بيش از هزار سال زندگي كرده ام ...
آيا باز هم حق است كه كسي بر مرده ام بگريد؟
و تو... به خصوص تو، كه اين همه امكانات را به من بخشيدي
حق است كه با ياد من، اشك به چشمان خويش بياوري؟
انصاف بايد داشت.
انصاف بايد داشت.
من، به مراتب بيش از شايستگي ام، شيره زندگي را مكيده ام، و اينك، هرچه فكر مي كنم، مي بينم كه جز شادي و آسودگي خاطرت، چيزي نمانده است كه بخواهم، و اين نامه، صرفا به همين دليل نوشته شده است.
بگذار يك لحظه پيرانه سخن بگويم: بچه هايمان خيلي خوب هستند؛ به خصوص كه در حد ممكن آزادانه رشد كرده اند _ و درست. من هرگز آرزويي جز اين نداشته ام كه آنها با هنر آشنا باشند؛ يعني با عصاره ي اندوه و عصاره ي شادي. غم، با چگالي بسيار بالا، شادي با غلظتي غريب: هنر همين است: موسيقي، نقاشي، ادبيات... و بچه هاي ما، در سايه تو، با همه اين ها، آنقدر كه بايد آشنا شده اند.
كسي كه سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس كند، فروغ را بستايد، و هر شعر خوب را آيه يي زميني بپندارد، چنين كسي، به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه به كيارستمي شگفت زده نگاه كند، به زرين كلك با نهايت احترام، به صادقي با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سكوت اختيار كند، به تار جليل شهناز، عود نريمان، آواز شجريان و ترانه « اندك اندك » شهرام ناظري عاشقانه گوش بسپارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه مولوي را قدري بشناسد، حافظ را قدري بخواند، خيام را گهگاه زير لب زمزمه كند،و تك بيت هاي ناب صائب را دوست بدارد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
كسي كه زيبايي نستعليق و شكسته، اندوه مناجات سحري در ماه رمضان، عظمت خوف انگيز كاشيكارهاي اصفهان، و اوج زيبايي طبيعت را در رودبارك احساس كرده باشد، چنين كسي به درستي زندگي خواهد كرد...
شايد سخت، شايد دردمندانه، شايد در فشار؛ اما بدون شك به درستي زندگي خواهد كرد...
عزيز من!
مي بيني از بابت بچه ها هم تقربيا هيچ نگراني و روياي خاص ندارم.
رايكا اين گل كوچك، حتي اگر يتيم بشود، يتيم خوبي خواهد شد.
پس، باز مي گرديم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وادع مي كنم، با من عزادارانه وداع مكن! و هرگز نيم نگاهي هم به جانب آنها كه بر مزار من زار مي زنند و شيون مي كنند، نينداز.
آنها مرا نمي شناسند و هرگز نمي شناخته اند.
در حقيقت، جز تو هيچكس مرا چنان كه بايد نشناخته است و نخواهد شناخت:
سراپا عيب بودنم را
كم و كوچك بودنم را
و همچون شبنمي از خوبي بر بوته ي بزرگ گزنه بودنم را.
انصاف بايد داشت عزيز من، انصاف بايد داشت.
در زمانه ي ما و در شرايط ما، از اين بهتر زيستن، براي كسي چون من، ممكن نبوده است. براي آنكه هميشه بر سر انديشه يي پاي مي فشرد، البته در طول عمر دردهايي هست، و غم هاي، و اشك هايي، و بيكار ماندن هايي، و زخم خوردن هايي، و گريه هايي از اعماق؛ و نگو كه چگونه مي توانم اينگونه زيستن را خوب شايد خوبترين نوع زيستن بنامم.
تو خوب مي داني... سنگين ترين دردها، چون صافي زمان بگذرند به چيزي توصيف ناپذير اما مطبوع تبديل مي شوند، و جملگي تلخي ها به چيزي كه طعمي بسيار خاص اما به هر حال شيرين دارند...
بسيار خوب! همه ي اينها را گفتم، بانوي بالا منزلت من، فقط به خاطر آنكه از رفتنم متاسف نباشي،
گمان نبري كه چيزي را فراموش كرده ام با خودم ببرم، و حسرتي به دلم مانده است، و خواسته يي داشته ام كه برآورده نشد. نه ... به خدا نه... آنقدر آسوده خاطرم كه باور نمي كني، و راضي، و سبك بار، و بيخيال... قسم مي خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من و نزد من و تو، به خاك وطن قسم _ آيا كافي ست؟ _ كه اگر فرصتي باشد، در آستانه ي آخرين سفر، چنان خواهم خنديد كه پژواك آن شيشه هاي بسيار ضخيم و تيره ي دلمردگي و نا اميدي را يكباره فرو بريزد...
اي كاش به آنجا رسيده باشم كه رهگذران، بر سنگ گورم،شاخه گلي بگذارند و از كنارم همچنان كه زيز لب به شادي آواز مي خوانندبگذرند؛ و اين آرزويي شخصي نيست. اين « اي كاش» را براي همه ي مسافران اين سفر محتوم مي خواهم...
حاليا، بانوي من!
به آغاز سخن باز مي گردم: يك روز عاقبت قلبت را خواهم شكست _ يك روز عاقبت. با آخرين كلام. با آخرين سفر. اما آمرانه و ملتمسانه از تو مي خواهم كه در آن روز، همه ي؛ آنچه را كه در اين عريضه به حضورت معروض داشته ام به خاطربياوري _ كلمه به كلمه، جمله به جمله _ و نه به ظاهر بل در باطن نيز بر افسردگي خويش صادقانه غلبه كني.
به ياد داشته باش كه از تو بغض كردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گريستن و در جمع لبخند زدن نمي خواهم. اين سفر را باور داشتن و براي راهي شاد و راضي اين سفر، دستي شادمانه تكان دادن مي خواهم.
بگو: آيا اين درست است كه ما به خاطر كسي شيون كنيم، بر سر بكوبيم، جامه عزا بپوشيم، ماتم بگيريم و به ختم بنشينيم كه از ما جز خنده بر رفته ي خويش را توقع نداشته است؟

اينك احساس و اقرار مي كنم كه آرزويي مانده است _ آرزويي بر آورده نشد؛ و آن اين است كه تو را از پي مرگم اشك ريزان و نالان و فرياد زنان و نفرين كنان نبينم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، ياران و هم انديشانم را...

 |+| نوشته شده در  Fri 6 Jun 2008ساعت 4:26 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مشکل ما اين نيست که برای شيرين کردن زندگی, معجزه نمی‌کنيم؛ مشکل ما اين است که هم‌انقدر که ويران می‌کنيم, نمی‌سازيم؛ هم‌انقدر که کهنه می‌کنيم, تازگی نمی‌بخشيم؛ هم‌انقدر که آلوده می‌کنيم, پاک نمی‌کنيم؛ هم‌انقدر که تعهدات و پيمان‌های نخستين خود را فراموش می‌کنيم, آن‌ها را به ياد نمی‌آوريم؛ هم‌انقدر که از رونق می‌اندازيم, رونق نمی‌بخشيم. مشکل اين است که از همه‌ی روياهای خوش آغاز دور می‌شويم و اين دور شدن به معنای قبول سلطه‌ی بی‌رحمانه‌ی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستين نماندن, باور پير شدگی روح است و خواجه‌گی عاطفه.
شاد روان نادر ابراهیمی

 |+| نوشته شده در  Fri 6 Jun 2008ساعت 2:57 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 


1. 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.
2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.
3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

سپس موقعیت ها را تجزیه تحلیل کن:
الف: اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش حسابداری بگذار.
ب: اگر آنها برای دومین بار در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.
پ: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.
ت: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.
ث: اگر آنها آجرها را به سمت یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.
ج: اگر خواب هستند، آنها را در بخش حراست بگذار.
چ: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.
ح: اگر آنها بی کار نشسته اند، آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.
خ:اگر آنها سعی می کنند با آجرها ترکیب های مختلفی ایجاد کنند و مدام جستجوی بیشتری می کنند ولی هنوز یک آجر را هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.
د: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگذار.
ذ: اگر آنها به بیرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار.
ر: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند، بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده

 |+| نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 2:31 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد"ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند...
از وبلاگ سیاستمدار در پرشین بلاگ

 |+| نوشته شده در  Mon 2 Jun 2008ساعت 0:26 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
حماقت چيزي است كه هرکسی مي تواند آن را در انسان تشخيص دهد به جز خودش...
 |+| نوشته شده در  Mon 2 Jun 2008ساعت 0:17 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

متن زیر از کتاب ارزشمند دکتر شریعتی (هبوط در کویر) است


عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.


عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.


عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.


عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.


عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.


عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.


عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.


عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.


عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.


ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.


عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.


عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.


عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد


دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.

 |+| نوشته شده در  Sat 31 May 2008ساعت 7:55 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر طبق عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.

صادق هدایت
 |+| نوشته شده در  Thu 29 May 2008ساعت 12:56 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هر آدمی در زندگی‌اش لحظه‌هایی دارد كه پنهان‌اند. لحظه‌هایی كه دلش نمی‌خواهد كسی دیگر از آن‌ها خبر داشته‌باشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظه‌ها می‌رسد، وقتی یادش می‌افتد كه چه لحظه‌های پنهانی دارد، حس می‌كند گناه‌كار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم می‌ترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است...

 |+| نوشته شده در  Thu 29 May 2008ساعت 12:52 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
قبل از ازدواج: مرد، قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید
 بعد از ازدواج: مرد، قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود .     
(هلن رولان)
 |+| نوشته شده در  Mon 26 May 2008ساعت 2:8 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد: يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي.
(برناردشاو)
 |+| نوشته شده در  Sun 25 May 2008ساعت 2:20 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است.
(ژان پل سارتر)
 |+| نوشته شده در  Sun 25 May 2008ساعت 2:16 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم
(جان سلدن)
پ.ن : ... که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن.
 |+| نوشته شده در  Sun 25 May 2008ساعت 2:2 AM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است.
 (آدالي استيونسن)
 |+| نوشته شده در  Sat 24 May 2008ساعت 6:13 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
وقتی کسی را بیش از اندازه واقعیش برای خودمون بزرگ می کنیم، کوچکترین عمل احمقانش بزرگترین ضربه برای ما خواهد بود...
 |+| نوشته شده در  Sat 24 May 2008ساعت 6:8 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تو که کیمیا فروشی نظری به قلب ما کن

که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

اگر این شراب خام است وگر آن حریف پخته

به هزاربار بهتر ز هزار پخته خامی
 |+| نوشته شده در  Fri 23 May 2008ساعت 10:44 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  • زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد.

  •  (برتراند راسل)

 |+| نوشته شده در  Sat 17 May 2008ساعت 12:35 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
     
 

مصاحبه اي در شبكه سي ان بي سي با آقاي وارنر بافيت، دومين مرد ثروتمند دنيا كه مبلغ 31 بيليون دلار به موسسه خيريه بخشيده بود.

 

در اينجا برخي از جلوه هاي جالب زندگي وي بيان شده:

1- او اولين سهامش را در 11 سالگي خريد و هم اكنون از اينكه دير شروع كرده ابراز پشيماني مي نمايد!

 

2- او از درآمد مربوط به شغل توزيع روزنامه ها، يك مزرعه كوچك در سن 14 سالگي خريد.

 

3- او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگي مي كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خريد. او مي گويد هر آنچه كه نيازمند آن مي باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه ديوار يا حصاري مي باشد.

 

4- او همواره خودش اتومبيل شخصي خود را مي راند و هيچ راننده يا محافظ شخصي ندارد.

 

5- او هرگز بوسيله جت شخصي سفر نمي كند هرچند كه مالك بزرگترين شركت جت شخصي دنيا مي باشد.

 

6- شركت وي به نام بركشاير هات وي، مشتمل بر 63 شركت مي باشد. او هرساله تنها يك نامه به مديران اجرائي اين شركتها مي نويسد و اهداف آن سال را به ايشان ابلاغ مي نمايد.

 

او هرگز جلسات يا مكالمات تلفني را بر مبناي يك شيوه قاعده مند برگزار نمي نمايد. او به مديران اجرائي خود 2 اصل آموخته است:

 

اصل اول: هرگز ذره اي از پول سهامداران خود را هدر ندهيد.

 

اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنيد.

 

7- او به كارهاي اجتماعي شلوغ تمايلي ندارد. سرگرمي او پس از بازگشتن به منزل، درست كردن مقداري ذرت بوداده (پاپكورن) و تماشاي تلويزيون مي باشد.

 

8- تنها 5 سال پيش بود كه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد دنيا، او را براي اولين بار ملاقات نمود. بيل گيتس فكر نمي كرد وجه مشتركي با وارنر بافيت داشته باشد. به همين دليل او ملاقاتش را تنها براي نيم ساعت برنامه ريزي نموده بود. اما هنگامي كه بيل گيتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجاميد و بيل گيتس يكي از شيفتگان وارنر بافيت شده بود.

 

9- وارنر بافيت نه با خودش تلفن همراه حمل مي كند و نه كامپيوتري بر روي ميزكارش دارد. توصيه اش به جوانان اينست كه: از كارتهاي اعتباري دوري نموده و به خود متكي بوده و بخاطر داشته باشند كه:

 

الف) پول انسان را نمي سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته.

 

ب) تا حد امكان ساده زندگي كنيد.

ج) آنچه دیگران می گویند انجام ندهید، وفقط به آنها گوش کنید. تنها کاری را انجام دهید که از انجام آن احساس خوبی دارید

 

د) بدنبال ماركهاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد كه به شما احساس راحتي دست ميدهد.

 

ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غير ضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج كنيد كه واقعا به آنها نياز داريد.

 

و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟

 |+| نوشته شده در  Sat 17 May 2008ساعت 12:21 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می گویند تو زشتترین کار را می کنی !میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به  رسم تو، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !

راستی روسپی;  از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان و به نام دین و متدینین تمامش می کنند ، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم...!

فاحشه ; دعایم کن!

از اینجا

 |+| نوشته شده در  Sat 3 May 2008ساعت 5:17 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ما در عصر ترجمه و تقليد بسر مى بريم.
كسى "متفكّرتر" دانسته مى شود كه "مترجم تر" است.
 |+| نوشته شده در  Sat 3 May 2008ساعت 5:9 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دختری که ازدواج می کند، توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند.
(هلن رولان)
 |+| نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 10:36 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زن زشت وجود ندارد!!! تنها زنانی وجود دارند که حوصله نشستن جلوی آینه و آرایش را ندارند...

پ.ن : صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیرت زیبا بیار 

(هلنا روبنیشتین)

 |+| نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 10:31 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند (برنارد شاو)

 |+| نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 10:24 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تعريف من از ازدواج چنين است:

قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند.

(سيدني اسميت)

 |+| نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 10:22 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم.

( سام کین )

 |+| نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 2:38 PM  توسط اندیشه  | 
در صورت تمایل مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
  بالا